الهی به مستان ...
برای اولین بار میخوام توی وبلاگم از دلم بنویسم
اونم درست نیم ساعت بعد از نماز
بعد از لحظاتی که آدم با تمام وجود خدا رو سر سفره دلش احساس میکنه
فکر میکنه میتونه راحت تر از همیشه باهاش حرف بزنه
نمیدونم امشب چی شده بود که موقع نماز اشکم سرازیر شد
احساس کردم دلم میخواد اونقدر گریه کنم تا دلم خالی بشه از چی نمیدونم
فقط احساس کردم چیزی رو در زندگیم کم دارم که همه چیز به اون بستگی داره
اونهم وجود عشقه
حسی که انسان رو به همه چیز میرسونه
و در صورتی که ناب و خالص باشه باعث میشه به خدا برسی
دوستان بیائید با لبی خندون و شاد از خدا تشکر کنیم
دوستان عزیز از همه شما که هر از گاهی به وبلاگ من سر میزنید
و با نظرات خوبی که به مطالبش میدید
و منو به باز نگه داشتن وبلاگم تشویق میکنید تشکر می کنم
و از همه ی شما ها می خوام برای همه عاشقا دعا کنید و از خدا بخواین
که دل همه مارو از نور عشق روشن کنه
و همه دلشکسته ها و منتظرها رو به خواسته هاشون برسونه
تا دیگه دلی اینطور نگیره و در خلوت و تنهایی اشکش جاری نشه
با اینکه هیچ وقت نخواستم اینجا حرفی رو مستقیم از دلم بزنم
ولی فکر میکنم این کار امشب باعث شد
آروم بشم و کمی دل گرم بشم
..................
الهی به مستان میخانه ات
به عقل آفرینان دیوانه ات
به مستان افتاده در پای خم
به رندان پیمانه پیمای خم
که خاکم گل از آب انگور کن
هوسهای من آتش طور کن
الهی به آنان که در تو گمند
نهان از دل و دیده مردمند
به میخانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
می ای ده که چون ریزمش در سبو
برآرد سبو ازدل آوازهو
می ای معنی افروز و صورت گداز
همه گشته معجون ناز و نیاز
پریشان دماغیم ساقی کجاست
شرابی زشب مانده باقی کجاست
می ای کو مرا وا رهاند زمن
ز آئین کیفیت ما و من
دماغم زمیخانه بوئی شنید
حذرکن که دیوانه هوئی شنید
مغنی نوای طرب ساز کن
دلم تنگ شد مطرب آواز کن
به میخانه آی و صفا را ببین
ببین خویش را و خدا را ببین
به رندان سرمست آزاده دل
که هرگز نرفتند جز راه دل
تو در حلقه می پرستان در آی
که چیزی نبینی به غیر از خدای
بزن هر چه هواهیم پا به سر
سر مست از پا ندارد خبر
الهی به جان خراباتیان
کز این محنت هستیم وارهان